قوی سیاه

صفحه‌ی آخر 29 جولای, 2008

دسته: متفرقه — Nassim @ 4:22 ب.ظ

این اصلا انصاف نیست که من 24 ساعت شبانه روز رو زندگی کنم و فکر کنم و با محیط دور و برم در تبادل اطلاعات باشم  فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم و هر سه ماه یه بار یه پست احساسی که ناشی از قلیان احساسات یه لحظه از یکی از هزار تا 24 ساعت بوده رو بفرستم رو وبلاگستان!‌ اونم در شرایطی که لزوماّ وبلاگستان به عنوان محیطی برای بروز احساسات لحظه‌ای و شخصی شناخته نشده بلکه بیشتر شبیه یه تریبون هست برای بیان مواضع. اینجوری فقط من با بیان احساسات لحظه‌ای هر سه ماه یه بارم انگار یه بیانیه‌ی احمقانه صادر کردم که نه تنها به درد کسی نمی‌خوره که کلی هم ممکنه به احساسات دوستای مهربون و عزیزتر از جونم آزار برسونه…چیزی که حتی یه لحظه هم نمی‌خوام پیش بیاد.

پست قبلی «غریبه» برای من واقعا قلیان احساساتم بود. نه یه نگاه منطقی و نه یه جمع بندی! اگه قرار بود یه جمع بندی باشه که قبل از همه باید از زیبایی  روزهای «ارودی بیان» و قشنگی نگاه‌ها و خنده‌های دخترهای نوجوانی که با تمام وجود به ما اعتماد کرده بودن می نوشتم. یا باید از بی نظیری تیمی که با اعتماد کامل به نتیجه کاری که شروع کرده بود همه لحظه‌ها رو جشن می‌گرفت و با صمیمیت وصف ناشدنی اون لحظه‌ها رو به بهترین شکل برای خودشون و دخترهای اردوی بیان می‌ساخت می‌گفتم! از همه مهمتر ، اگه قرار بود یه جمع بندی واقعی از اون روزها بکنم باید اول از همه از اون همه صمیمیت دوستایی می نوشتم که با گرمی و مهربونی قلبشون و بدون هیچ چشمدات مادی اومدن و هر لحظه کنارم کار کردن و زندگی خودشون و خانواده‌هاشون رو چند هفته وقف پروژه‌ای کردن که من شروعش کردم ولی اونها ساختن و بناش رو گذاشتن. این صمیمیت برای من مهاجر در هیچ‌جای دنیا غیر از ایران نظیرش پیدا نمیشه ، هیچ جا! و این یکی از مهمترین دستاوردهای سفرم بود. اما…. -و به قول دکتر سروش  -و هزار اما که نوشته «غریبه» که غلیان احساسات لحظه‌ای من بود نشون داد که ضربه‌ای که اتفاقات منفی این سفر تونست به احساسات من بزنه متاسفانه اونقدر قوی بوده که این همه قشنگی و بزرگی لحظه‌های خوب نتونست اون ضربه رو در لحظه ترمیم کنه. عین یه آلودگی تهوع آور که بعد از یکی از بهترین لحظه‌های زندگیت وارد بدنت میشه و تا اون آلودگی رو بالا نیاری دستگاه گوارشت آروم نمیگیره تا بتونی بشینی و به خاطره قشنگی که پشت سر گذاشتی فکر کنی و لذت ببری وبخوای دوباره مشابهش رو بسازی. خوب حالا تصورش رو بکنید که یه جایی رو برای نوشتن احساسات انتخاب کنید -که لزوماّ بهترین جا برای چنین منظوری نیست حتی اگه تگ «دلستان» رو هم برای نوشتتون گذاشته باشین!- و بعد از سه ماه که بهش سر میزنین فقط توش بالابیارین بدون اینکه از خاطره خوشتون حرفی بزنین.  به نظرم اینکار اصلا کار منصفانه‌ای نیست. برای همین به این نتیجه رسیدم که من وبلاگ نویس نیستم و چیزی که من بیشتر از وبلاگ بهش احتیاج دارم یه دفترچه کاغذی و یه خودکار واقعی هست که باهاشون بتونم احساساتم، حرفهام و تفکراتم رو بدون اینکه به کسی لطمه‌ای بزنه یا باعث توهم جمعی بشم  توش خالی کنم. یه جایی که بتونم برای خودم بنویسم و نه برای مخاطبم. اینطوری من مخاطب خودم میشم و می تونم خودم خودم رو قضاوت کنم که به قول پادشاه کتاب شازده کوچولو این کار از همه چی سخت‌تره و در نتیجه مفیدتر.

دیروز رفتم با علی یه دفترچه خوشگل که به دلم نشسته بود که بتونه هم بالااوردن‌ها و هم شادی‌هام رو تحمل کنه خریدم با یه خودکار بیک آبی! امروز هم اومدم اینجا خداحافظی کنم با این صفحه‌های دیجیتالی و همه شماهایی که تا امروز همراهم بودین. مرسی که صادقانه نظراتتون رو برام نوشتین و مرسی که با همه‌ی حال و هوای من و با وجود دیر به دیر نوشتن‌ها بازهم کنارم بودین. واقعا متاسفم اگه در این مدت کسی رو با نوشته‌هام در اینجا آزرده یا ناامید کردم. ولی این نوشته‌ها فقط و فقط نظرات شخصی و گاهی احساسات لحظه‌ای من بوده و هیچ دلیلی برای درست یا غلط بودن هیچ‌کدومشون ندارم. خلاصه که امیدوارم حرف‌های من در اینجا دیتای شما برای اثبات یا رد چیزی نباشه که در اونصورت اصلا اتکاپذیر یا  به قول اینوری‌ها ریلایابل نیست!

کسی چه می دونه… شاید نوشته‌های این دفترچه جدید با تفکر و عمق بیشترکنار هم جمع بشن و یه روز خیلی دور بعد از اینکه حسابی به کار ریز به ریز کاویدن درونم  اومدن و به ساخته شدنم کمک کردن منتشر بشن تا با نظرات دیگران ورز بخورن و بیشتر به کار دنیا و آخرتم بیان. تا اون روز و همه روز شاد و آرام و سلامت باشین.

 

غریبه 24 جولای, 2008

دسته: دلستان — Nassim @ 1:42 ق.ظ

نگاه‌ها باهات غریبه هستن…گاهی می‌مونی بر و بر به سرتاپای غریبه‌ها نگاه می‌کنی و گاهی اونا چند ثانیه سر تا پای تو رو ورانداز می کنن…از رانندگی‌ها می ترسی…دیگه دلت نمی‌خواد تو این شهر رانندگی کنی. یاد آهنگ نامجو میافتی: «…به این میگن جبر جغرافیایی…» تو دلت بهش اعتراض می‌کنی…نه این انتخابه جبر نیست! دو نفر بهت متلک می‌گن نگاه پاهات می‌کنی تا روی کفشت با شلوار جین گشاد پوشیده‌اس. هنوز نگاهت رو از کفش‌هات برنداشتی که ماشین ون ارشاد سوارت کرده به جرم کوتاهی مانتویی که روی شلوارت رو پوشونده. سوار می‌شی با لبخندهای شاد دختر روسری زرد می‌خندی. ترافیک خیلی اذیتت نمی‌کنه ولی رانندگی‌ها داره دیوونه‌ات می‌کنه. انگار نه انگار که یه روز خودت یکی از این راننده‌ها بودی. می‌ری بانک با مامان و با سردرد بعد از 45 دقیقه میاین بیرون. تو خیابون بدون پیاده رو قدم می‌زنین که پیاده روی امروزتون رو انجام بدین و احساس خوبی از تحرک داشتن بکنین. تاکسی که سوار شدی کرایه رو 200 تومن گرون تر از دیروز حساب می‌کنه. حوصله نداری باهاش بحث کنی. اون بیچاره هم گرفتار باقی گرونی‌هاست. یاد خانومی میافتی که تو ون ارشاد همراهت بود و بعدا که هم رو دیدین با اسم هم بندی (!) هم دیگه رو صدا کردین و خندیدین.  خانومه از سرکار می‌رفت خونه و بچه 12 ساله‌اش منتظرش بود که ون سوارش کرده بود. سردر ساختمون دربند نوشته بودن «مرکز مبارزه با ناامنی اجتماعی». خانومه دادش رفت هوا که ما باعث ناامنی هستیم یا برنج کیلویی پنج هزار تومن؟

(دنباله…)

 

یه پیامک تو یاهو 21 آوریل, 2008

دسته: متفرقه — Nassim @ 6:38 ب.ظ

این رو امروز از یه دوست خوبم تو یاهو گرفتم. خیلی پیامک عجیبی بود!‌ کوتاه ولی جامع و مانع:

دهقان فداکار پير شده–چوپان دروغگو عزيز شده–شنگول ومنگول، گرگ شدن –کوکب حوصله مهموناشو نداره –کبري تصميم گرفته دماغشو عمل کنه–روباه وکلاغ دستاشون تو يه کاسه اس- حسنک گوسفنداشو ول کرده وتو يه شرکت آبدارچي شده–آرش کمانگير معتاد شده—شيرين،خسرو و فرهاد و پيچونده رفته اسکي–رستم واسفنديار اسب هاشون و فروختن موتور خريدن روزا ميرن کيف قاپي – راستي چي به سر ما اومده؟

اولش کلی خندیدم به اسکی رفتن شیرین و بقیه چیزها…بعد استرس گرفتم از واقعیت داشتن خیلی از این جمله‌های کوتاه…بعد داشت گریه‌ام می‌گرفت که جمع کردم از این وبلاگستان دوباره زدم بیرون که بشینم یه خاکی تو سرم بریزم برای کار پایان نامه!

 

به آسانی آغاز به مردن می کنی 31 مارس, 2008

سال نو مبارک!

شعر از پابلو نرودا شاعر شیلیایی با ترجمه‌ی احمد شاملو:

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . . .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيت
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!

ممنون از پریسا برای معرفی این شعر قشنگ!

 

نوشتن زوری 25 ژانویه, 2008

دسته: دلستان — Nassim @ 3:22 ق.ظ

از نوشتن زوری خوشم نمیاد…یعنی مثل همه آدمها از هیچ کار زوری خوشم نمیاد! ولی راستش ترسیدم اگه آپ نکنم دیگه شماها تحویلم نگیرین ؛) –حالا کی گفته که الان تحویل می‌گیرین؟

حرف خیلی زیاد برای گفتن دارم…کلی فیلم‌های قشنگ دیدم که دوست دارم راجع بهشون بنویسم…پرسپولیس،‌ سیریانا، بادبادک باز –این یکی رو کلی انتقاد هم بهش دارم–ولی باز این قلم چت کرده و تکون نمی‌خوره… گفتم بیام یه دو خط بنویسم شاید راه بیافته.

خونه جدید و شهر جدید خوبه…خیلی خوب و خیلی آروم. کم کم دارم رو روال میافتم و باور می کنم که دیگه هر سه هفته یه بار از واشنگتن به کنتاکی یا برعکس نباید بریم و بیایم و وسائلمون همه تو یه خونه هستن! خیلی حس خوبیه خونه داشتن و خونه به دوش نبودن :) راستی یه کلاس یوگای خیلی خوب هم پیدا کردم که تو کلیسای روبروی خونمون تشکیل میشه! امروز برای اولین بار رفتم و خیلی چسبید. آرامشش با دفعه‌های قبلی که  یوگا رو تجربه کردم بودم غیر قابل مقایسه بود. خلاصه زندگی پر شده از آرامش و شاید برای همین نمی نویسم. امشب هم به زور علی نشستم بنویسم که دوباره راه بیافتم.

مانی مونریور خوبم نمی خوام ثابت بشم :)

 

می خوام تا همیشه ثبت بشه 7 دسامبر, 2007

دسته: دلستان — Nassim @ 5:32 ق.ظ

تو فضا موسیقی ملایم انیو موریکونه (Ennio Morricone) پخش میشه. کنار یه پنجره­ی قدی بزرگ با قاب سفید رو به یه پارک جنگلی سفید از برف نشستم. بوی عطر شمع قهوه که وسط اتاق می سوزه گرمای اتاق رو دلنشین تر می کنه…یه پتوی نرم و کوچولوی قرمز و یه فنجون چای داغ زنجفیلی با نبات و یه لپ تاپ قدیمی، یادگار درس خوندنهای شبانه روزی دوره فوق لیسانس در اوهایو…به صفحه ی 37 مقاله رسیدم و چشمهام روی مانیتور به روغن سوزی افتادن…ولی یه نگاه به سفیدی نرم برفهای پشت پنجره کافیه که دوباره به ذوق بیاره چشمهام رو…

می خوام تا همیشه ثبت بشه

فردا دارم از اینجا میرم…میرم که دوباره گرمای زندگی مشترک رو تجربه کنم…دیگه با تجربه این یک سال و نیم جدایی اجباری خوب می دونم که زندگی مشترکم یکی از قشنگترین تصمیمهایی بود که گرفتم و در عجبم که اون روزهای کشنده­ی تنهایی و دلتنگی چطور من رو به این بهترین تصمیم رسوند… از تنهایی های این خونه بزرگ و پر ماجرا که چهار ماه گذشته ی زندگیم رو توش گذروندم و از سکوت خونه و صبوری جنگلش هم خیلی چیزها یاد گرفتم…جنگل بنر اینا و بامزی اینا J دیدن دویدن سنجابها دنبال همدیگه و نگاه کردن به چشمهای درشت و سیاه یه آهو که در فاصله ی دو متری پشت پنجره اتاقم بهم زل زده بود خاطره های بی نظیری رو ساخته که هیچوقت گم نمیشن…همونطور که به ترسهای کوچیک و ناچیز روزها و شبهای تنهاییم می خندم و به داستان سازیهای تراژیک اون تنهاییها لبخند میزنم می دونم که صحنه های به یادموندنی این منظره تا همیشه همراهم می مونه …

ثبت یه روز آروم

مهم نیست در آینده کجا باشم/باشیم…مریلند، کنتاکی، یا ایران…فکر می کنم تا وقتی بلد باشم از نرمی برف و نوازش صدا و شیرینی عطر لذت ببرم و یادم باشه که چطور باید این صحنه­های قشنگ رو برای دیگران هم بسازم تا لذتش رو لمس کنن، سعیدترین انسان روی زمینم…

 

استریوتایپ 9 نوامبر, 2007

دسته: فرهنگ عامه — Nassim @ 4:43 ق.ظ

چرا هروقت تو سلف سرویس دانشگاه نشستی و یه دخترخانوم رو می بینی که با یه عالمه آرایش نشسته پشت میز روبرویی و یه بلوز پوشیده با یه یقه خیلی خیلی باز و شونه لختش رو به شکل جلب توجه کننده ای بیرون گذاشته می تونی حدس بزنی که بین صد و خورده ای ملیت که ممکنه  در کشور ایالات متحده آمریکا حضور داشته باشن این دخترک بدون برو و برگرد ایرانیه! چطوریه که همیشه این حدس درست در میاد؟ یا چرا وقتی تو پارکینگ دانشگاه منتظری که ماشین بی.ام. دابلیوی مشکی که جلوت هست رد بشه بره تا راه باز بشه بعد چشمت می خوره به راننده که یه پسر سبزه هست با موهای ژل زده که از کمر به بالا از پنجره آویزونه و داره با راننده ماشینی که از روبروش اومده گپ میزنه بدون اینکه به فکر ماشینهای پشت سریش باشه* …بازهم حدس میزنی راننده یه مرد ایرونیه و بعد از چند دقیقه با شنیدن مکالمات فارسی تصمیم می گیری که دور بزنی و دیگه این صحنه رو نگاه نکنی…

این حدسها از کجا میان و چرا همیشه درست از آب در میان؟

* این یه صحنه واقعی بود که با جولی ، دوست آمریکاییم که یه تحقیق در مورد تاریخ شفاهی ایران در دهه ی بعد از انقلاب انجام داده بود، شاهدش بودیم. باور می کنید اگه بگم که در این صحنه این جولی بود که به من گفت «نسیم شرط می بندم که راننده این بی.ام.دبلیو مشکی یه پسر ایرانیه!» و بعد چند ثانیه بعد من صدای مکالمات فارسی رو شنیدم؟!!!

 

زندگی زیباست 31 اکتبر, 2007

دسته: جنگ, دلستان — Nassim @ 6:07 ب.ظ

می دونی وقتی نوشتنت نمیاد دیگه نمیاد! حتی اگه حالت گرفته بشه از اینکه اینهمه دوستای خوبی رو که در اینجا باهاشون ارتباط داری یا اصلا از طریق این صفحه پیدا کردی دلخور کردی و ممکنه دیگه نیاین به اینجا سر بزنن. ولی دست خودم نیست…واقعا دست خودم نیست…این قلم بدجوری جمهوری خودمختاره. اگه نخواد بنویسه آسمون به زمین بیاد هم تکون نمی خوره…حالا چه با جوهر و کربن کار کنه و چه موتورش رو این صفر و یکها و کلیدهای مکعب شکل دستگاهی به اسم کامپیوتر بگرده. مدتها بود که این تیتر “زندگی زیباست” رو گذاشته بودم تو قسمت نوشته های ثبت شده تا بالاخره انگشتهام تکونی بخوره و فکر بریزه تو این صفحه! حالا این تیتر از کجا اومد…

چند وقت پیش یه فیلم فوق العاده دیدم به اسم «زندگی زیباست» ساخته ی Roberto Benigni. این فیلم یکی از بهترین کارهایی هست که تابه حال دیدم. زبان اصلیش ایتالیایه، سال 1997 ساخته شده و برنده سه جایزه اسکار و 52 جایزه دیگه شده. ماجرای فیلم داستان پسرک یهودی کوچیکیه که به همراه پدر و مادرش به دست ارتش نازیها میافته و اسیر زندگی وحشتناک کمپهای آدم سوزی میشه که نازیها برای کشتار یهودیها به راه انداختن. اما زندگی این پسرک با هنرمندی و خلاقیت پدرش –در خلق معنی جدیدی از زندگی تلخ و روزهای زجرآور کمپ– براش تبدیل به یه بازی پر هیجان و بی نظیر میشه. (اخطار جدی: اگه فیلم رو ندیدین روی این لینک کلیک نکنید و اول خودتون ببینیدش چون این نوشته کامل داستان فیلم رو برملا می کنه! ولی اگه فیلم رو دیدین و دوست دارین فقط یادآوری بشین نوشته ی خوبیه :) ).

زندگی زیباست

وقتی این فیلم رو می دیدم یادم به روزهای جنگ افتاد و به دوران کودکیم در اون روزها. به خاطرات شیرینی که با هنرمندی پدر و مادرم از لابه لای سخت ترین لحظه های زندگی اون روزها ساخته شده فکر می کردم. یاد گرمای پاهای مامان افتادم، که موقع دیدن اعلان آژیر قرمز از تلویزیون زرد فسقلی تو زیرزمین خونه مادربزرگ می شد زیرانداز نرم و گرم خوابهای اون روزها. یاد سفرهایی افتادم که تمام خاطرات سن 5 سالگیم رو در جاده های پر پیچ و خم مسیر 12 ساعته اهواز-تهران تشکیل می داد. یاد شبهایی که عقب ماشین مزدای قدیمیمون خواب بودم و گرمای کاپشن مامان و بابا و پتوی اضافی عقب ماشین مست خوابم می کرد و فقط تو یه لحظه که چشمم باز می شد متوجه توقف ماشین می شدم… نور لرزون شمع تو دستهای مامان که بالای دست بابا گرفته بود تا موتور هزارباره داغون مزدا رو تعمیر کنه و تسمه پروانه تیکه پاره اش رو به وصله و چسب قسم بده و دور پروانه ماشین بندازه… در اون لحظه که چشمهام باز می شد فقط نور رو می دیدم و نه لرزشش رو …و دیدن حضور مامان و بابا در بیرون ماشین بهم آرامش می داد تا دوباره به خواب برم و به ذوق دیدن ژامک در روز بعد و داستانهایی که مامان و بابا از کارهایی که قرار بود تو این سفر انجام بدیم چشمهام گرم میشد…یخ زدن دستهای مامان و روغنی شدن دستهای بابا رو نمی دیدم…فقط گرمای حضورشون رو و کنارهم بودنشون رو می دیدم و دوباره پلکهام رویهم میافتاد و به خواب میرفتم…

تو سفرهای چندین و چندباره ی تو جاده های پر پیچ و خم و گردنه های یخ زده خرم آباد و بروجرد و برفهای سنگین اراک من نه خراب شدنهای مزدای قدیمی رو لمس می کردم و نه ناامنی وانت سازمان آب و برق خوزستان رو که تا رسیدن من و بابا به تهران دل تو دل مامان مامان نمی ذاشت. من به داستانهای بابا تو این سفرها گوش می کردم و شاد و پر انرژی علائم راهنمایی و رانندگی رو یاد میگرفتم و به سئوالهای بابا در مورد علامتها جواب می دادم…بازیهای بابا با پیچ و خم جاده ها برای من از ناامنی بازی ساخته بود که توش تنها منتظر پیدا کردن تابلوی بعدی «پیچ خطرناک» یا «جاده ممه دار می شود» بودم! دلتنگیم برای ژامک و دور بودن از خواهری که دلبستگیم بهش رو زبون همه فامیل بود رو با فشار دادن دو بوق پلاستیکی به اسمهای «مینا» و «مهرنوش» که بابا برام خریده بود خالی می کردم. یکی مال من بود و یکی مال ژامک. یکی رو بابا به جاش حرف می زد و یکی رو من. بوقها تصمیم گرفتن که برای ژامک سوغاتی راکت بدمینتون بگیرن و برای مامان جعبه قرقره رنگی که خیلی خوشحالش می کرد. بوقها با صدای بابا بهم یاد می دادن که یکی از لذتهای سفر بردن سوغاتی برای عزیزی هست که منتظرت نشسته…

پیچ خطرناک

و من با این درسها و هزاران هزار بازی هیجان انگیز دیگه روزهای کودکی در جنگ رو با هنرمندی دو پرستار مهربونم گذروندم…با علی که حرف می زدم اونهم از بازیهای خنده دار و پرهیجان کودکی می گفت که توی خونه ی اونها هم با هنرمندی فرشته های نگهدارشون روی یخهای سرد سختیهای زندگی طراحی شده بود. بازیهایی که روی تلخ ترین واقعیت های زندگیهامون شکل گرفتن…فیلم «زندگی زیباست» رو می دیدم یاد اون خاطرات افتاد و یاد اینکه چقدر خلاقیت و بازیگری دلسوزانه می تونه معنای زیبایی رو برای دیگری/دیگران به ارمغان بیاره…دست Benigni درد نکنه با این هنرمندیش در به تصویر کشیدن ظریف این زیبائی.

 

*پسرها بدانند؛دخترها بخوانند 17 سپتامبر, 2007

دسته: دلستان — Nassim @ 3:49 ب.ظ

 ای نام تو بهترین سرآغاز

اگر بخواهم چند سطری از دلتنگی و فراغ بنویسم و اگر تو بخواهی فقط همین چند خط زندگی ام را بخوانی؛ اگر بخواهم سرای سینه را که جایگاه اختصاصی توست برای لحظه ای از حب و بغض های رنگارنگ تهی کنم و تو را به سرایت که ویرانش ساختم به رسم میهمانی دعوت کنم و اگر تو بخواهی قبول دعوت کنی و در این لحظات گفتگو را به کناری نهیم و فقط تو بگویی و من تماشا کنم؛

اگر بخواهم برخلاف همیشه دست از غرور و منیت بردارم و به خاکت افتم و اگر تو بخواهی در تمام عمرم فقط همین یکبار نگاهم کنی؛ و در این حال همچنان که نگاهم می کنی، من محو تو و مست تو شوم و در مستی و بی خودی تو مرا یکبار به من نشانم دهی؛

اگر بخواهم حتی دیگر از تنگنای قفس و حقارت زندان شکوه و شکایت نکنم و تو اگر بخواهی تحمل زندانی بودن را بر من آسان کنی؛

اگر لحظه ای بخواهم همه چیز را از حافظه ام پاک کنم و اگر تو بخواهی که بر حافظه و یادم بنشینی؛ و در همین لحظات برای یکبار گریبانم را بگیری و همین درگیر شدن با تو همه مقصود و مرادم شود؛ چیزی برای من بالاتر از این نیست که جایی، گریبانم را بگیری و بپرسی چه می خواهی؟ و من فقط بگویم: همین! تا از کابوس بی اعتنایی تو، رهایی یابم!

 بیخود شده ام اما بیخودتر از این خواهم

با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم

من تخت نمی خواهم من تاج نمی خواهم

در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من

گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم

می دانم که زیاده خواهم. می دانم که مهربانیت گستاخم نموده و بزرگواریت باعث فراموشی و عصیان حقارتم شده است. می دانم که همیشه و همه جا این نیاز برآورده نمی شود. پس بگذار پسرها بدانند و دخترها بخوانند که تو می دانی، تو می دانی که در صحنه ی باشکوه میهمانیت شدنی است. همانجا که ناز و نیاز، احتیاج و اشتیاق، ترس و انس، محبت و معرفت، ندامت و اجابت، تسلیم و تعلیم و…را باهم ارزانی می کنی. اگر بگذاری یکبار و فقط یکبار، من و تو، تو در هستی و من در مستی، تو با لبخند جاودانه و من با چشمانی منتظر، در هم آمیزیم اگر بگذاری، در رمضانت شدنی است.

پس بگذار بدانند؛

اگر بشود یکبار تفاوت میان چشم انتظار بر در و یار بی نظیر در بر را فهمید فقط در رمضان شدنی است و بازهم بگذار بدانند اگر بشود لحظه ای دست در دستهای مهربان تو، و شانه به شانه ات، در زیر باران عشق، آهسته و بی صدا قدم زد، آن لحظه سحر، و بارانش تنها باران رمضان ات خواهد بود.

تو میدانی فارغ از همه ی بایدها و نبایدها و فقط از سر شوق و اختیار است که می توان گرمای وجودت را فهمید و در آغوش مهربانت اندکی آرمید و اگر بشود لحظه ای از نفس الوهیت تو تنفس کرد؛ اگر بشود در هوای رمضان شدنی است.

اگر تو بخواهی می شود از بیهوده بودن بیرون جهید؛ می شود از همه ی آرایش های ظاهری و ساختگی دست فرو شست؛ می شود بی  هیچ آرایشی از بی وجودی خویش وجودی حقیقی یافت و در آن حقیقت محض فهمید که در این بازی پر رمز و راز، میان دوم شدن و آخر شدن تفاوتی نیست و تنها دراین بازیست که باید اول شد.

یعنی شدنی نیست؟

یعنی تو به بازماندگان و جداماندگان و کسانی که در این عشق بازی قادر به ربودن گوی سبقت نشدند نمی نگری؟

یعنی تو مرا در بازی کویر و کویریان رهایم می کنی؟ و حتی برای لحظه ای دست مهربانیت را برشانه هایم نمی گذاری؟

اما اگر هیچ زمانی نگذاری در میهمانیت خواهی گذاشت.

در این ضیافت برخلاف همه میهمانی ها می آیم. بی آرایش، بی رنگ، خاموش، سربه زیر و امیدوار! هرآنچه در میهمانی های بشری رسم و افتخار است در میهمانی تو فقط برای تو کناری می نهم، تا بلکه به من هم بیاموزی و بفهمانی که جداماندن از نیستان ز چه رو  دردناک است؟ تا من هم بیاموزم سرگردانی در کویر شایسته من نبود، اگر معنای جدایی از نیستان را فهمیدم سوگند، به خودت سوگند از شوقت خواهم مرد. اگر فقط لحظه ای در آن آینه سحرآمیز قدی که تمام عمر دریافتنش سپری شد و تنها در دستان تو نمایان شدنی است، مرا به خود نشانم دهی، به خودت سوگند، خواهم مرد.

اگر همیشه مرا از دیدن آینه محروم کنی، در رمضانت نمی کنی! یا کریم و یا رب

*نویسنده: سعید امینی.

 در یادبود هفتمین سال از رفتن بی خداحافظی اش…برای اوکه که سبز بود به رنگ عشق…آبی بود به رنگ نسیم ملایم مناجات… و رنگ دگرگونی پائیزی را با خود به همه جا می برد…یادش بخیر و روحش شاد

 

کیمیاخاتون 10 سپتامبر, 2007

دسته: کتاب — Nassim @ 9:30 ب.ظ

دارم کتاب کیمیا خاتون رو می خونم. داستان از زبون کیمیاخاتون که دخترخونده مولانا– یعنی دختر زن دوم مولانا ازشوهر قبلیشه–ذکر میشه. با جزئیات از زندگی سخت حرم مولانا برای زنان و دختران حرم میگه و از شرایط نابسامانی که این زنان و بخصوص کیمیا در حرم او گذروندن. اولش از سبک کمی عامیانه و آشپزخونه ایش دلخور شدم. بعد با راهنمایی های آنوشا فهمیدم که از نظر سبک داستان نویسی هم خیلی چنگی به دل نمی زنه و سکته زیاد داره. ولی از یه چیزیش خیلی دارم لذت می برم و اون اینکه حتی بت مولانا رو هم میشه آورد روی زمین و با نگاهی عمیق و دقیق به کل تصویر نگاه کرد و بازهم مولانا رو بخاطر افکار و حرفهای قشنگش دوست داشت ولی بتش رو شکوند و پرستیدنش رو گذاشت کنار!

کتاب رو از طریق دوستی گرفتم که نویسنده کتاب، خانوم سعیده قدس رو که برای سفری به آمریکا اومده بود، به منزلش دعوت کرده بود. قرار بود که با حضور،سعیده قدس جلسه بحث و گفتگویی رو در مورد کتاب ترتیب بده. جمعه شب به منزل دوستم رفتم و در جلسه شرکت کردم. برنامه خیلی جالب و خوبی بود. جالب ترین چیز این بود که خانوم قدس جلسه رو با صحبت در مورد موسسه تحقیقاتی خیره محک که در زمینه سرطان کودکان فعالیت می کنه شروع کرد! خیلی برام جالب بود که اونقدر اون کار خیریه محک براش مهم بود که کلی بیشتر از نویسندگیش و کتاب کیمیاخاتون تحویلش گرفت. ظاهرا این خانوم دختر سه ساله اش دچار بیماری سرطان میشه ولی چون به موقع و با امکانات زیاد به دادش میرسن خدا رو شکر می تونن نجاتش بدن. الان هم اون دختر سه ساله بزرگ شده و دانشجوی مدرسه بازرگانی برکلی هست و خدا رو شکر حسابی هم دختر موفقی شده. ولی این ماجرا باعث میشه که خانوم سعیده قدس به فکر بچه ها و خانواده هایی بیافته که دچار این بیماری فاجعه بار میشن. خانواده هایی که چون امکانات مالیش رو ندارن با گرفتار شدن به این بلا هم بچه شون رو از دست میدن و هم کانون خانواده شون از هم می پاشه. خلاصه این براش انگیزه ای میشه که یه کار خیریه راه بندازه به نفع بچه هایی که دچار این مریضی میشن. کم کم این کار به قدری موفق میشه که از حالت یه کار خیریه صرف تبدیل به یه کار تحقیقی اساسی میشه و بیمارستان خیلی مجهزی رو برای این بچه ها تاسیس می کنن. هدفشون هم اینه که هیچ بچه ای در ایران از نبود امکانات مالی در اثر سرطان از دست نره…کارشون فوق العاده اس!

جالب اینجا بود که با وجود اینکه با یه ذوق و شوق و انرژی خارق العاده ای در مورد محک حرف می زد وقتی حرفش تموم شد و برگزار کننده برنامه بهش گفت خب حالا کمی در مورد کیمیاخاتون برامون بگین گفت: “چی بگم؟ منکه نویسنده نیستم! همینطوری به این موضوع علاقه مند شدم و نوشتن رو هم عاشقانه دوست داشتم و تا اندازه ای هم در مورد زندگی خصوصی مولانا تحقیق کردم و بعد با تخیلم این داستان رو نوشتم! ولی من نویسنده نیستم!” خب البته با نیم نگاهی به اوضاع چاپ کتاب کیمیا خاتون معلوم میشه که این حرف از تواضع نویسنده اس چراکه کتاب به چاپ دهم رسیده و ناشرش هم نشر چشمه هست! خلاصه شخصیت این خانوم و نحوه بیان و افتادگی و تواضعش از همه چیز برای من قشنگ تر بود. با دیدن نگاه قشنگش به زندگی و انرژی فوق العاده و انگیزه بی نظیرش در انجام کارهای بزرگ تمام اشکالات نثر کتاب یه مرتبه جلو چشمام ذوب شد و ریخت پائین. البته منم که همچین نثر شناس نبودم و خیلی وضع ادبیاتم درست نیست. ولی همون نقدهایی رو هم که از ادبیاتی های کارکشته شنیدم با دیدن بزرگی شخصیت این خانوم برام کوچیک شدن. نه فقط من، بلکه آنوشا هم که ادبیاتی و کاردرسته همین حال شد! اون شب یکی از بحثهایی که بین شنونده های توی اتاق می گشت و منهم باهاش موافق بودم این بود که خیلی خوبه که بدونیم هیچ کس ابرانسان (سوپرمن) نیست و تمام انسانهای بزرگ تاریخ هم در زندگیشون اشتباهاتی کردن و بخاطر اشتباهاتشون چه بسا اطرافیانشون تاوان سنگینی هم پرداخته ان. بنابراین بهترین کار بت شکنی و مقدس زدایی هست و فهمیدن اینکه هر انسانی جنبه های قوت و بزرگی داره که میشه ازش بسیار آموخت و حظ برد و جنبه هایی منفی و ضعفهایی داره که اگه از حاله ی تقدس در بیاد خیلی باید با دقت ازشون گریز کرد.

خوندن کتاب کیمیا خاتون ذره ای از ارزش کار مولانا برای من کم نکرده چراکه اون رو به عنوان یه انسان در ظرف زمان و مکانش قرار میدم و نه بعنوان یه بت بالای سرم.

راستی مرکز زبان و ادبیات فارسی دانشگاه مریلند–به مدیریت دکتر کریمی حکاک–به مناسبت هشتصدمین سال تولد مولانا کنفرانسی رو از 28 سپتامبر تا 30 سپتامبر در این دانشگاه برگزار می کنه که من از الان کلی براش هیجان دارم. مخصوصا اینکه دکتر سروش هم در روز سی ام سخنرانی به زبان فارسی خواهد داشت!!! من می میرم برای بحثهای مولانای دکتر سروش. جای همه ی اونایی که دوست دارن خالی…