ای نام تو بهترین سرآغاز
اگر بخواهم چند سطری از دلتنگی و فراغ بنویسم و اگر تو بخواهی فقط همین چند خط زندگی ام را بخوانی؛ اگر بخواهم سرای سینه را که جایگاه اختصاصی توست برای لحظه ای از حب و بغض های رنگارنگ تهی کنم و تو را به سرایت که ویرانش ساختم به رسم میهمانی دعوت کنم و اگر تو بخواهی قبول دعوت کنی و در این لحظات گفتگو را به کناری نهیم و فقط تو بگویی و من تماشا کنم؛
اگر بخواهم برخلاف همیشه دست از غرور و منیت بردارم و به خاکت افتم و اگر تو بخواهی در تمام عمرم فقط همین یکبار نگاهم کنی؛ و در این حال همچنان که نگاهم می کنی، من محو تو و مست تو شوم و در مستی و بی خودی تو مرا یکبار به من نشانم دهی؛
اگر بخواهم حتی دیگر از تنگنای قفس و حقارت زندان شکوه و شکایت نکنم و تو اگر بخواهی تحمل زندانی بودن را بر من آسان کنی؛
اگر لحظه ای بخواهم همه چیز را از حافظه ام پاک کنم و اگر تو بخواهی که بر حافظه و یادم بنشینی؛ و در همین لحظات برای یکبار گریبانم را بگیری و همین درگیر شدن با تو همه مقصود و مرادم شود؛ چیزی برای من بالاتر از این نیست که جایی، گریبانم را بگیری و بپرسی چه می خواهی؟ و من فقط بگویم: همین! تا از کابوس بی اعتنایی تو، رهایی یابم!
بیخود شده ام اما بیخودتر از این خواهم
با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم
من تخت نمی خواهم من تاج نمی خواهم
در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم
می دانم که زیاده خواهم. می دانم که مهربانیت گستاخم نموده و بزرگواریت باعث فراموشی و عصیان حقارتم شده است. می دانم که همیشه و همه جا این نیاز برآورده نمی شود. پس بگذار پسرها بدانند و دخترها بخوانند که تو می دانی، تو می دانی که در صحنه ی باشکوه میهمانیت شدنی است. همانجا که ناز و نیاز، احتیاج و اشتیاق، ترس و انس، محبت و معرفت، ندامت و اجابت، تسلیم و تعلیم و…را باهم ارزانی می کنی. اگر بگذاری یکبار و فقط یکبار، من و تو، تو در هستی و من در مستی، تو با لبخند جاودانه و من با چشمانی منتظر، در هم آمیزیم اگر بگذاری، در رمضانت شدنی است.
پس بگذار بدانند؛
اگر بشود یکبار تفاوت میان چشم انتظار بر در و یار بی نظیر در بر را فهمید فقط در رمضان شدنی است و بازهم بگذار بدانند اگر بشود لحظه ای دست در دستهای مهربان تو، و شانه به شانه ات، در زیر باران عشق، آهسته و بی صدا قدم زد، آن لحظه سحر، و بارانش تنها باران رمضان ات خواهد بود.
تو میدانی فارغ از همه ی بایدها و نبایدها و فقط از سر شوق و اختیار است که می توان گرمای وجودت را فهمید و در آغوش مهربانت اندکی آرمید و اگر بشود لحظه ای از نفس الوهیت تو تنفس کرد؛ اگر بشود در هوای رمضان شدنی است.
اگر تو بخواهی می شود از بیهوده بودن بیرون جهید؛ می شود از همه ی آرایش های ظاهری و ساختگی دست فرو شست؛ می شود بی هیچ آرایشی از بی وجودی خویش وجودی حقیقی یافت و در آن حقیقت محض فهمید که در این بازی پر رمز و راز، میان دوم شدن و آخر شدن تفاوتی نیست و تنها دراین بازیست که باید اول شد.
یعنی شدنی نیست؟
یعنی تو به بازماندگان و جداماندگان و کسانی که در این عشق بازی قادر به ربودن گوی سبقت نشدند نمی نگری؟
یعنی تو مرا در بازی کویر و کویریان رهایم می کنی؟ و حتی برای لحظه ای دست مهربانیت را برشانه هایم نمی گذاری؟
اما اگر هیچ زمانی نگذاری در میهمانیت خواهی گذاشت.
در این ضیافت برخلاف همه میهمانی ها می آیم. بی آرایش، بی رنگ، خاموش، سربه زیر و امیدوار! هرآنچه در میهمانی های بشری رسم و افتخار است در میهمانی تو فقط برای تو کناری می نهم، تا بلکه به من هم بیاموزی و بفهمانی که جداماندن از نیستان ز چه رو دردناک است؟ تا من هم بیاموزم سرگردانی در کویر شایسته من نبود، اگر معنای جدایی از نیستان را فهمیدم سوگند، به خودت سوگند از شوقت خواهم مرد. اگر فقط لحظه ای در آن آینه سحرآمیز قدی که تمام عمر دریافتنش سپری شد و تنها در دستان تو نمایان شدنی است، مرا به خود نشانم دهی، به خودت سوگند، خواهم مرد.
اگر همیشه مرا از دیدن آینه محروم کنی، در رمضانت نمی کنی! یا کریم و یا رب
*نویسنده: سعید امینی.
در یادبود هفتمین سال از رفتن بی خداحافظی اش…برای اوکه که سبز بود به رنگ عشق…آبی بود به رنگ نسیم ملایم مناجات… و رنگ دگرگونی پائیزی را با خود به همه جا می برد…یادش بخیر و روحش شاد