قوی سیاه

*پسرها بدانند؛دخترها بخوانند 17 سپتامبر, 2007

دسته‌ها: دلستان — Nassim @ 3:49 ب.ظ

 ای نام تو بهترین سرآغاز

اگر بخواهم چند سطری از دلتنگی و فراغ بنویسم و اگر تو بخواهی فقط همین چند خط زندگی ام را بخوانی؛ اگر بخواهم سرای سینه را که جایگاه اختصاصی توست برای لحظه ای از حب و بغض های رنگارنگ تهی کنم و تو را به سرایت که ویرانش ساختم به رسم میهمانی دعوت کنم و اگر تو بخواهی قبول دعوت کنی و در این لحظات گفتگو را به کناری نهیم و فقط تو بگویی و من تماشا کنم؛

اگر بخواهم برخلاف همیشه دست از غرور و منیت بردارم و به خاکت افتم و اگر تو بخواهی در تمام عمرم فقط همین یکبار نگاهم کنی؛ و در این حال همچنان که نگاهم می کنی، من محو تو و مست تو شوم و در مستی و بی خودی تو مرا یکبار به من نشانم دهی؛

اگر بخواهم حتی دیگر از تنگنای قفس و حقارت زندان شکوه و شکایت نکنم و تو اگر بخواهی تحمل زندانی بودن را بر من آسان کنی؛

اگر لحظه ای بخواهم همه چیز را از حافظه ام پاک کنم و اگر تو بخواهی که بر حافظه و یادم بنشینی؛ و در همین لحظات برای یکبار گریبانم را بگیری و همین درگیر شدن با تو همه مقصود و مرادم شود؛ چیزی برای من بالاتر از این نیست که جایی، گریبانم را بگیری و بپرسی چه می خواهی؟ و من فقط بگویم: همین! تا از کابوس بی اعتنایی تو، رهایی یابم!

 بیخود شده ام اما بیخودتر از این خواهم

با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم

من تخت نمی خواهم من تاج نمی خواهم

در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من

گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم

می دانم که زیاده خواهم. می دانم که مهربانیت گستاخم نموده و بزرگواریت باعث فراموشی و عصیان حقارتم شده است. می دانم که همیشه و همه جا این نیاز برآورده نمی شود. پس بگذار پسرها بدانند و دخترها بخوانند که تو می دانی، تو می دانی که در صحنه ی باشکوه میهمانیت شدنی است. همانجا که ناز و نیاز، احتیاج و اشتیاق، ترس و انس، محبت و معرفت، ندامت و اجابت، تسلیم و تعلیم و…را باهم ارزانی می کنی. اگر بگذاری یکبار و فقط یکبار، من و تو، تو در هستی و من در مستی، تو با لبخند جاودانه و من با چشمانی منتظر، در هم آمیزیم اگر بگذاری، در رمضانت شدنی است.

پس بگذار بدانند؛

اگر بشود یکبار تفاوت میان چشم انتظار بر در و یار بی نظیر در بر را فهمید فقط در رمضان شدنی است و بازهم بگذار بدانند اگر بشود لحظه ای دست در دستهای مهربان تو، و شانه به شانه ات، در زیر باران عشق، آهسته و بی صدا قدم زد، آن لحظه سحر، و بارانش تنها باران رمضان ات خواهد بود.

تو میدانی فارغ از همه ی بایدها و نبایدها و فقط از سر شوق و اختیار است که می توان گرمای وجودت را فهمید و در آغوش مهربانت اندکی آرمید و اگر بشود لحظه ای از نفس الوهیت تو تنفس کرد؛ اگر بشود در هوای رمضان شدنی است.

اگر تو بخواهی می شود از بیهوده بودن بیرون جهید؛ می شود از همه ی آرایش های ظاهری و ساختگی دست فرو شست؛ می شود بی  هیچ آرایشی از بی وجودی خویش وجودی حقیقی یافت و در آن حقیقت محض فهمید که در این بازی پر رمز و راز، میان دوم شدن و آخر شدن تفاوتی نیست و تنها دراین بازیست که باید اول شد.

یعنی شدنی نیست؟

یعنی تو به بازماندگان و جداماندگان و کسانی که در این عشق بازی قادر به ربودن گوی سبقت نشدند نمی نگری؟

یعنی تو مرا در بازی کویر و کویریان رهایم می کنی؟ و حتی برای لحظه ای دست مهربانیت را برشانه هایم نمی گذاری؟

اما اگر هیچ زمانی نگذاری در میهمانیت خواهی گذاشت.

در این ضیافت برخلاف همه میهمانی ها می آیم. بی آرایش، بی رنگ، خاموش، سربه زیر و امیدوار! هرآنچه در میهمانی های بشری رسم و افتخار است در میهمانی تو فقط برای تو کناری می نهم، تا بلکه به من هم بیاموزی و بفهمانی که جداماندن از نیستان ز چه رو  دردناک است؟ تا من هم بیاموزم سرگردانی در کویر شایسته من نبود، اگر معنای جدایی از نیستان را فهمیدم سوگند، به خودت سوگند از شوقت خواهم مرد. اگر فقط لحظه ای در آن آینه سحرآمیز قدی که تمام عمر دریافتنش سپری شد و تنها در دستان تو نمایان شدنی است، مرا به خود نشانم دهی، به خودت سوگند، خواهم مرد.

اگر همیشه مرا از دیدن آینه محروم کنی، در رمضانت نمی کنی! یا کریم و یا رب

*نویسنده: سعید امینی.

 در یادبود هفتمین سال از رفتن بی خداحافظی اش…برای اوکه که سبز بود به رنگ عشق…آبی بود به رنگ نسیم ملایم مناجات… و رنگ دگرگونی پائیزی را با خود به همه جا می برد…یادش بخیر و روحش شاد

 

کیمیاخاتون 10 سپتامبر, 2007

دسته‌ها: کتاب — Nassim @ 9:30 ب.ظ

دارم کتاب کیمیا خاتون رو می خونم. داستان از زبون کیمیاخاتون که دخترخونده مولانا– یعنی دختر زن دوم مولانا ازشوهر قبلیشه–ذکر میشه. با جزئیات از زندگی سخت حرم مولانا برای زنان و دختران حرم میگه و از شرایط نابسامانی که این زنان و بخصوص کیمیا در حرم او گذروندن. اولش از سبک کمی عامیانه و آشپزخونه ایش دلخور شدم. بعد با راهنمایی های آنوشا فهمیدم که از نظر سبک داستان نویسی هم خیلی چنگی به دل نمی زنه و سکته زیاد داره. ولی از یه چیزیش خیلی دارم لذت می برم و اون اینکه حتی بت مولانا رو هم میشه آورد روی زمین و با نگاهی عمیق و دقیق به کل تصویر نگاه کرد و بازهم مولانا رو بخاطر افکار و حرفهای قشنگش دوست داشت ولی بتش رو شکوند و پرستیدنش رو گذاشت کنار!

کتاب رو از طریق دوستی گرفتم که نویسنده کتاب، خانوم سعیده قدس رو که برای سفری به آمریکا اومده بود، به منزلش دعوت کرده بود. قرار بود که با حضور،سعیده قدس جلسه بحث و گفتگویی رو در مورد کتاب ترتیب بده. جمعه شب به منزل دوستم رفتم و در جلسه شرکت کردم. برنامه خیلی جالب و خوبی بود. جالب ترین چیز این بود که خانوم قدس جلسه رو با صحبت در مورد موسسه تحقیقاتی خیره محک که در زمینه سرطان کودکان فعالیت می کنه شروع کرد! خیلی برام جالب بود که اونقدر اون کار خیریه محک براش مهم بود که کلی بیشتر از نویسندگیش و کتاب کیمیاخاتون تحویلش گرفت. ظاهرا این خانوم دختر سه ساله اش دچار بیماری سرطان میشه ولی چون به موقع و با امکانات زیاد به دادش میرسن خدا رو شکر می تونن نجاتش بدن. الان هم اون دختر سه ساله بزرگ شده و دانشجوی مدرسه بازرگانی برکلی هست و خدا رو شکر حسابی هم دختر موفقی شده. ولی این ماجرا باعث میشه که خانوم سعیده قدس به فکر بچه ها و خانواده هایی بیافته که دچار این بیماری فاجعه بار میشن. خانواده هایی که چون امکانات مالیش رو ندارن با گرفتار شدن به این بلا هم بچه شون رو از دست میدن و هم کانون خانواده شون از هم می پاشه. خلاصه این براش انگیزه ای میشه که یه کار خیریه راه بندازه به نفع بچه هایی که دچار این مریضی میشن. کم کم این کار به قدری موفق میشه که از حالت یه کار خیریه صرف تبدیل به یه کار تحقیقی اساسی میشه و بیمارستان خیلی مجهزی رو برای این بچه ها تاسیس می کنن. هدفشون هم اینه که هیچ بچه ای در ایران از نبود امکانات مالی در اثر سرطان از دست نره…کارشون فوق العاده اس!

جالب اینجا بود که با وجود اینکه با یه ذوق و شوق و انرژی خارق العاده ای در مورد محک حرف می زد وقتی حرفش تموم شد و برگزار کننده برنامه بهش گفت خب حالا کمی در مورد کیمیاخاتون برامون بگین گفت: “چی بگم؟ منکه نویسنده نیستم! همینطوری به این موضوع علاقه مند شدم و نوشتن رو هم عاشقانه دوست داشتم و تا اندازه ای هم در مورد زندگی خصوصی مولانا تحقیق کردم و بعد با تخیلم این داستان رو نوشتم! ولی من نویسنده نیستم!” خب البته با نیم نگاهی به اوضاع چاپ کتاب کیمیا خاتون معلوم میشه که این حرف از تواضع نویسنده اس چراکه کتاب به چاپ دهم رسیده و ناشرش هم نشر چشمه هست! خلاصه شخصیت این خانوم و نحوه بیان و افتادگی و تواضعش از همه چیز برای من قشنگ تر بود. با دیدن نگاه قشنگش به زندگی و انرژی فوق العاده و انگیزه بی نظیرش در انجام کارهای بزرگ تمام اشکالات نثر کتاب یه مرتبه جلو چشمام ذوب شد و ریخت پائین. البته منم که همچین نثر شناس نبودم و خیلی وضع ادبیاتم درست نیست. ولی همون نقدهایی رو هم که از ادبیاتی های کارکشته شنیدم با دیدن بزرگی شخصیت این خانوم برام کوچیک شدن. نه فقط من، بلکه آنوشا هم که ادبیاتی و کاردرسته همین حال شد! اون شب یکی از بحثهایی که بین شنونده های توی اتاق می گشت و منهم باهاش موافق بودم این بود که خیلی خوبه که بدونیم هیچ کس ابرانسان (سوپرمن) نیست و تمام انسانهای بزرگ تاریخ هم در زندگیشون اشتباهاتی کردن و بخاطر اشتباهاتشون چه بسا اطرافیانشون تاوان سنگینی هم پرداخته ان. بنابراین بهترین کار بت شکنی و مقدس زدایی هست و فهمیدن اینکه هر انسانی جنبه های قوت و بزرگی داره که میشه ازش بسیار آموخت و حظ برد و جنبه هایی منفی و ضعفهایی داره که اگه از حاله ی تقدس در بیاد خیلی باید با دقت ازشون گریز کرد.

خوندن کتاب کیمیا خاتون ذره ای از ارزش کار مولانا برای من کم نکرده چراکه اون رو به عنوان یه انسان در ظرف زمان و مکانش قرار میدم و نه بعنوان یه بت بالای سرم.

راستی مرکز زبان و ادبیات فارسی دانشگاه مریلند–به مدیریت دکتر کریمی حکاک–به مناسبت هشتصدمین سال تولد مولانا کنفرانسی رو از 28 سپتامبر تا 30 سپتامبر در این دانشگاه برگزار می کنه که من از الان کلی براش هیجان دارم. مخصوصا اینکه دکتر سروش هم در روز سی ام سخنرانی به زبان فارسی خواهد داشت!!! من می میرم برای بحثهای مولانای دکتر سروش. جای همه ی اونایی که دوست دارن خالی…