تو فضا موسیقی ملایم انیو موریکونه (Ennio Morricone) پخش میشه. کنار یه پنجرهی قدی بزرگ با قاب سفید رو به یه پارک جنگلی سفید از برف نشستم. بوی عطر شمع قهوه که وسط اتاق می سوزه گرمای اتاق رو دلنشین تر می کنه…یه پتوی نرم و کوچولوی قرمز و یه فنجون چای داغ زنجفیلی با نبات و یه لپ تاپ قدیمی، یادگار درس خوندنهای شبانه روزی دوره فوق لیسانس در اوهایو…به صفحه ی 37 مقاله رسیدم و چشمهام روی مانیتور به روغن سوزی افتادن…ولی یه نگاه به سفیدی نرم برفهای پشت پنجره کافیه که دوباره به ذوق بیاره چشمهام رو…
![]()
فردا دارم از اینجا میرم…میرم که دوباره گرمای زندگی مشترک رو تجربه کنم…دیگه با تجربه این یک سال و نیم جدایی اجباری خوب می دونم که زندگی مشترکم یکی از قشنگترین تصمیمهایی بود که گرفتم و در عجبم که اون روزهای کشندهی تنهایی و دلتنگی چطور من رو به این بهترین تصمیم رسوند… از تنهایی های این خونه بزرگ و پر ماجرا که چهار ماه گذشته ی زندگیم رو توش گذروندم و از سکوت خونه و صبوری جنگلش هم خیلی چیزها یاد گرفتم…جنگل بنر اینا و بامزی اینا J دیدن دویدن سنجابها دنبال همدیگه و نگاه کردن به چشمهای درشت و سیاه یه آهو که در فاصله ی دو متری پشت پنجره اتاقم بهم زل زده بود خاطره های بی نظیری رو ساخته که هیچوقت گم نمیشن…همونطور که به ترسهای کوچیک و ناچیز روزها و شبهای تنهاییم می خندم و به داستان سازیهای تراژیک اون تنهاییها لبخند میزنم می دونم که صحنه های به یادموندنی این منظره تا همیشه همراهم می مونه …
مهم نیست در آینده کجا باشم/باشیم…مریلند، کنتاکی، یا ایران…فکر می کنم تا وقتی بلد باشم از نرمی برف و نوازش صدا و شیرینی عطر لذت ببرم و یادم باشه که چطور باید این صحنههای قشنگ رو برای دیگران هم بسازم تا لذتش رو لمس کنن، سعیدترین انسان روی زمینم…