از نوشتن زوری خوشم نمیاد…یعنی مثل همه آدمها از هیچ کار زوری خوشم نمیاد! ولی راستش ترسیدم اگه آپ نکنم دیگه شماها تحویلم نگیرین ؛) –حالا کی گفته که الان تحویل میگیرین؟
حرف خیلی زیاد برای گفتن دارم…کلی فیلمهای قشنگ دیدم که دوست دارم راجع بهشون بنویسم…پرسپولیس، سیریانا، بادبادک باز –این یکی رو کلی انتقاد هم بهش دارم–ولی باز این قلم چت کرده و تکون نمیخوره… گفتم بیام یه دو خط بنویسم شاید راه بیافته.
خونه جدید و شهر جدید خوبه…خیلی خوب و خیلی آروم. کم کم دارم رو روال میافتم و باور می کنم که دیگه هر سه هفته یه بار از واشنگتن به کنتاکی یا برعکس نباید بریم و بیایم و وسائلمون همه تو یه خونه هستن! خیلی حس خوبیه خونه داشتن و خونه به دوش نبودن
راستی یه کلاس یوگای خیلی خوب هم پیدا کردم که تو کلیسای روبروی خونمون تشکیل میشه! امروز برای اولین بار رفتم و خیلی چسبید. آرامشش با دفعههای قبلی که یوگا رو تجربه کردم بودم غیر قابل مقایسه بود. خلاصه زندگی پر شده از آرامش و شاید برای همین نمی نویسم. امشب هم به زور علی نشستم بنویسم که دوباره راه بیافتم.
مانی مونریور خوبم نمی خوام ثابت بشم