قوی سیاه

صفحه‌ی آخر 29 جولای, 2008

دسته‌ها: متفرقه — Nassim @ 4:22 ب.ظ

این اصلا انصاف نیست که من 24 ساعت شبانه روز رو زندگی کنم و فکر کنم و با محیط دور و برم در تبادل اطلاعات باشم  فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم و هر سه ماه یه بار یه پست احساسی که ناشی از قلیان احساسات یه لحظه از یکی از هزار تا 24 ساعت بوده رو بفرستم رو وبلاگستان!‌ اونم در شرایطی که لزوماّ وبلاگستان به عنوان محیطی برای بروز احساسات لحظه‌ای و شخصی شناخته نشده بلکه بیشتر شبیه یه تریبون هست برای بیان مواضع. اینجوری فقط من با بیان احساسات لحظه‌ای هر سه ماه یه بارم انگار یه بیانیه‌ی احمقانه صادر کردم که نه تنها به درد کسی نمی‌خوره که کلی هم ممکنه به احساسات دوستای مهربون و عزیزتر از جونم آزار برسونه…چیزی که حتی یه لحظه هم نمی‌خوام پیش بیاد.

پست قبلی «غریبه» برای من واقعا قلیان احساساتم بود. نه یه نگاه منطقی و نه یه جمع بندی! اگه قرار بود یه جمع بندی باشه که قبل از همه باید از زیبایی  روزهای «ارودی بیان» و قشنگی نگاه‌ها و خنده‌های دخترهای نوجوانی که با تمام وجود به ما اعتماد کرده بودن می نوشتم. یا باید از بی نظیری تیمی که با اعتماد کامل به نتیجه کاری که شروع کرده بود همه لحظه‌ها رو جشن می‌گرفت و با صمیمیت وصف ناشدنی اون لحظه‌ها رو به بهترین شکل برای خودشون و دخترهای اردوی بیان می‌ساخت می‌گفتم! از همه مهمتر ، اگه قرار بود یه جمع بندی واقعی از اون روزها بکنم باید اول از همه از اون همه صمیمیت دوستایی می نوشتم که با گرمی و مهربونی قلبشون و بدون هیچ چشمدات مادی اومدن و هر لحظه کنارم کار کردن و زندگی خودشون و خانواده‌هاشون رو چند هفته وقف پروژه‌ای کردن که من شروعش کردم ولی اونها ساختن و بناش رو گذاشتن. این صمیمیت برای من مهاجر در هیچ‌جای دنیا غیر از ایران نظیرش پیدا نمیشه ، هیچ جا! و این یکی از مهمترین دستاوردهای سفرم بود. اما…. -و به قول دکتر سروش  -و هزار اما که نوشته «غریبه» که غلیان احساسات لحظه‌ای من بود نشون داد که ضربه‌ای که اتفاقات منفی این سفر تونست به احساسات من بزنه متاسفانه اونقدر قوی بوده که این همه قشنگی و بزرگی لحظه‌های خوب نتونست اون ضربه رو در لحظه ترمیم کنه. عین یه آلودگی تهوع آور که بعد از یکی از بهترین لحظه‌های زندگیت وارد بدنت میشه و تا اون آلودگی رو بالا نیاری دستگاه گوارشت آروم نمیگیره تا بتونی بشینی و به خاطره قشنگی که پشت سر گذاشتی فکر کنی و لذت ببری وبخوای دوباره مشابهش رو بسازی. خوب حالا تصورش رو بکنید که یه جایی رو برای نوشتن احساسات انتخاب کنید -که لزوماّ بهترین جا برای چنین منظوری نیست حتی اگه تگ «دلستان» رو هم برای نوشتتون گذاشته باشین!- و بعد از سه ماه که بهش سر میزنین فقط توش بالابیارین بدون اینکه از خاطره خوشتون حرفی بزنین.  به نظرم اینکار اصلا کار منصفانه‌ای نیست. برای همین به این نتیجه رسیدم که من وبلاگ نویس نیستم و چیزی که من بیشتر از وبلاگ بهش احتیاج دارم یه دفترچه کاغذی و یه خودکار واقعی هست که باهاشون بتونم احساساتم، حرفهام و تفکراتم رو بدون اینکه به کسی لطمه‌ای بزنه یا باعث توهم جمعی بشم  توش خالی کنم. یه جایی که بتونم برای خودم بنویسم و نه برای مخاطبم. اینطوری من مخاطب خودم میشم و می تونم خودم خودم رو قضاوت کنم که به قول پادشاه کتاب شازده کوچولو این کار از همه چی سخت‌تره و در نتیجه مفیدتر.

دیروز رفتم با علی یه دفترچه خوشگل که به دلم نشسته بود که بتونه هم بالااوردن‌ها و هم شادی‌هام رو تحمل کنه خریدم با یه خودکار بیک آبی! امروز هم اومدم اینجا خداحافظی کنم با این صفحه‌های دیجیتالی و همه شماهایی که تا امروز همراهم بودین. مرسی که صادقانه نظراتتون رو برام نوشتین و مرسی که با همه‌ی حال و هوای من و با وجود دیر به دیر نوشتن‌ها بازهم کنارم بودین. واقعا متاسفم اگه در این مدت کسی رو با نوشته‌هام در اینجا آزرده یا ناامید کردم. ولی این نوشته‌ها فقط و فقط نظرات شخصی و گاهی احساسات لحظه‌ای من بوده و هیچ دلیلی برای درست یا غلط بودن هیچ‌کدومشون ندارم. خلاصه که امیدوارم حرف‌های من در اینجا دیتای شما برای اثبات یا رد چیزی نباشه که در اونصورت اصلا اتکاپذیر یا  به قول اینوری‌ها ریلایابل نیست!

کسی چه می دونه… شاید نوشته‌های این دفترچه جدید با تفکر و عمق بیشترکنار هم جمع بشن و یه روز خیلی دور بعد از اینکه حسابی به کار ریز به ریز کاویدن درونم  اومدن و به ساخته شدنم کمک کردن منتشر بشن تا با نظرات دیگران ورز بخورن و بیشتر به کار دنیا و آخرتم بیان. تا اون روز و همه روز شاد و آرام و سلامت باشین.

 

غریبه 24 جولای, 2008

دسته‌ها: دلستان — Nassim @ 1:42 ق.ظ

نگاه‌ها باهات غریبه هستن…گاهی می‌مونی بر و بر به سرتاپای غریبه‌ها نگاه می‌کنی و گاهی اونا چند ثانیه سر تا پای تو رو ورانداز می کنن…از رانندگی‌ها می ترسی…دیگه دلت نمی‌خواد تو این شهر رانندگی کنی. یاد آهنگ نامجو میافتی: «…به این میگن جبر جغرافیایی…» تو دلت بهش اعتراض می‌کنی…نه این انتخابه جبر نیست! دو نفر بهت متلک می‌گن نگاه پاهات می‌کنی تا روی کفشت با شلوار جین گشاد پوشیده‌اس. هنوز نگاهت رو از کفش‌هات برنداشتی که ماشین ون ارشاد سوارت کرده به جرم کوتاهی مانتویی که روی شلوارت رو پوشونده. سوار می‌شی با لبخندهای شاد دختر روسری زرد می‌خندی. ترافیک خیلی اذیتت نمی‌کنه ولی رانندگی‌ها داره دیوونه‌ات می‌کنه. انگار نه انگار که یه روز خودت یکی از این راننده‌ها بودی. می‌ری بانک با مامان و با سردرد بعد از 45 دقیقه میاین بیرون. تو خیابون بدون پیاده رو قدم می‌زنین که پیاده روی امروزتون رو انجام بدین و احساس خوبی از تحرک داشتن بکنین. تاکسی که سوار شدی کرایه رو 200 تومن گرون تر از دیروز حساب می‌کنه. حوصله نداری باهاش بحث کنی. اون بیچاره هم گرفتار باقی گرونی‌هاست. یاد خانومی میافتی که تو ون ارشاد همراهت بود و بعدا که هم رو دیدین با اسم هم بندی (!) هم دیگه رو صدا کردین و خندیدین.  خانومه از سرکار می‌رفت خونه و بچه 12 ساله‌اش منتظرش بود که ون سوارش کرده بود. سردر ساختمون دربند نوشته بودن «مرکز مبارزه با ناامنی اجتماعی». خانومه دادش رفت هوا که ما باعث ناامنی هستیم یا برنج کیلویی پنج هزار تومن؟

(ادامه…)